منتظر قائم

منتظر قائم
مردی منتظری ازشهری که به نام اومتبرک شده است
یعنی *قائم شهر*
۲۲ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۷:۲۸

نامه پسری برای پدر جانبازش

نامه پسری برای پدر جانبازش

بابایی،سلام.

 

خوبی بابا؟خیلی وقته حالت رو نپرسیدم.آخه همیشه تو خونه می بینمت.

همیشه هم سالم می بینمت.برای همین حالت رو نپرسیدم.ببخش بابا این قدر

 دور و برم شلوغ شده که وقتی اسپری های رنگارنگت رو جلوی دهنت

 می گیری،صدای فس فسش لابه لای صدای هدفونی که توی گوشمه گم میشه،

تصویرش بین انعکاس مانیتور و تلویزیون از بین میره،و من هیچ وقت

 ازت نمی پرسم ( حالت چطوره بابایی؟ )

بابایی می دونی کی ها یادت می افتم؟بعضی شبا،وقتی بعد از

 شب زنده داری هام پای کامپیوتر که چشام داره از قرمزی می سوزه،

وقتی می خوام بخوابم،سکوت رو صدای خس خس سینه هات می شکنه

 و من یادم می افته باید در اتاقم رو ببندم تا بتونم راحت بخوابم.

آره بابا ازت فرار می کنم… تو دنیای من لباس خاکی،چفیه،شیمیایی،

 مین والمری و … غریبه اند.تو دنیای من هیچ کس به فکر بقیه نیست…

و تو دنیای من از دنیای تو فقط یه چیز مونده: سهمیه دانشگاه.

تف به این دنیا بابایی،تف،تف به این دنیا که من و تو رو از هم جدا کرده.

به من که هر چی خواستم مثل تو باشم،نتونستم.هر چی خواستم به دوستام بگم

 بابام به خاطر شما جنگیده،نتونستم.هر چی خواستم خودمو بندازم تو بغلت

 زار زار گریه کنم نتونستم.هر چی خواستم بیام پیشت تا برام از جبهه بگی

 نتونستم.اونقدر دور و برم شلوغ شده که کم کم داره یادم میره بابام،

همون که شب ها سینه ش خس خس می کنه،برای ما جنگیده،برا ما که الان

 داریم با خیال راحت تو این مملکت زندگی می کنیم،با خیال راحت درس

 می خونیم،با خیال راحت پارک می ریم…برای این که خیالمون راحت باشه جنگیده،

برا من ، برا دوستم،برای همه،اما…

بابایی ببخش،

ببخش که من اینقدر بدم.پسرتم اما بویی از تو نبردم.از مرامت،معرفتت،

از خود گذشتگیت هیچی نمی دونم.من که پسرتم اینم ، از بقیه چه توقعی داری؟

بابا نذار خاطراتت بین من و تو فاصله بندازه.دست منم بگیر،بیا شبا با هم بریم

 تو میدون مین تا معبر باز کنیم.بیا با هم شبا نماز شب بخونیم.بابا هر وقت تو دلت

 بلند بلند خواستی بگی ( کربلا منتظر ماست بیا تا برویم…) من رو هم صدا کن.

بابایی بیا شبا با هم به یاد رفقات گریه کنیم.

بابایی اگه یه زمانی ابر مرد قصه جوونا،کسی که تو خواب می دیدنش و

 الگوشون بود،امام بود،شهید همت بود،باکری بود و …امروز ما

خواب فلان بازیگر و بهمان فوتبالیست رو می بینیم.بابایی با همه دوستات

 جمع بشین،نذارین فراموش بشین.نرید تو غار تنهایی خودتون،بقیه رو

 از نعمت وجودتون بی بهره بذارید.نذارید بچه های ما نفهمن جنگ چی بوده،

چرا روی مین می رفتن،چرا شهید می شدن و … نذارید تصورشون از جنگ

 فلان بازی کامپیوتری شه و نفهمند زندگیشون مدیون شماهاست ، نه کماندو بازی!

بابایی حالت چطوره؟

اگه از این به بعد اسپری خواستی بگو خودم برات بیارم.اگه شبا بیدار بودم و

 خس خس سینه ات رو شنیدم،دراتاقم رو باز میذارم تا با لالایی قشنگش بخوابم،

اما تو هم به من قول بده که دست منو بگیری…آخه من باید امتداد تو باشم.

محمد حیدری ۱۶ ساله ، دوم دبیرستان

منبع : http://1shahid.ir

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۲/۲۲
محسن غفوری

بابایی

نظرات  (۱)

سلام

پست جدید امروز یادتون نره

التماس دعا

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">